تبليغاتX
و خدايي كه محكوم است به چندسال تنهايي...
انگار که همین دیروز بود...

 

 

 

 درهاي بسته

 

 پشت پلكهاي بازم

 

 و تو كه به انزجار نشسته اي

 

 نا اميد از باز شدن درها

 

 مي بندي پلك هايم را

 

 و من...

 

 با جهان بيگانه مي شوم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:34  توسط جغد شوم | 
سفيدي چشمان تو

بهشتيست كه من در آن زنداني

و سياهيش

منم،

همان زنداني

كه مي دوم بي قرار در آن سپيده زار

و مي گردم به دنبال آنچه كه در دل دارم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 1:39  توسط جغد شوم | 
مادرم را دوست داشتم

به اندازه ي آب

پدرم را دوست داشتم

به اندازه ي باد

و نيز زندگيم را

به اندازه ي خاك

و لي افسوس...

افسوس كه به فراموشي داد

مرا آب

مرا باد

مرا خاك

و منم اندكي خنديدم و گفتم

مرا ياد

مرا ياد

مرا...

يادم تو را فراموش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:42  توسط جغد شوم | 
صداي كوبه ي در

بر در خانه ي مادربزرگ

و من كه داخل مي روم

و خستگي ها...

پشت در خانه

صدايم مي زنند

برمي گردم

و مادربزرگ...

مادربزرگ نيست مي شود...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:35  توسط جغد شوم | 
و تو سكوت مي كني

تا نشانم دهي،

آنچه را كه بايد بشنوم

و من...

خيره در چشمهايت

آب دهانم را قورت مي دهم

مي خندي

و من...

من گم مي شوم

ميان هياهوي لبهايت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط جغد شوم | 

 و تو ترانه اي زمزمه كردي

نه زير گوشم،

زير قلبم

تا بهتر بفهمم معني حضورت را

و ذهنم...

كه انتظار مي كشد صدايت را

و تو آرام، آرام مي خواني

ترانه ي حضورمان را

افسوس كه خود بي خبري...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:49  توسط جغد شوم | 

آسمان...

دود مي كند

سيگاري را كه سالها پيش تمام شده بود...

و دود آن

تكه تكه هاي قلب من است

كه غوطه ور در جوّ بي رحم زمان،

بي هدف آواز مي خواند:

من دود شدم... من دود شدم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:24  توسط جغد شوم | 

 

 

نگاه تو

سرد...سرد...سرد...

قلب تو

گرم...گرم...گرم...

و اين منم،

آلوده شده به گرماي نگاهت...

چشم هايت را جلو بياور

مي خواهم نفس بكشم...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1:20  توسط جغد شوم | 

 

 

 

 

به دنبالت هستم

به دنبال صدايت

حرف هايت

بوي گيسوانت...

و تو در نظرم نيست مي شوي

و من تورا مي خواهم

تا با دست هايت

روز شوم را ارّه كنم؛

تو مي آيي...

من مي آيم...

اما هنوز "ما" نيامده

چيزي اين ميان دست هاي دخترك را سرد كرده

و آرزوهايش...

كه هنوز داغ ،

دست هاي پر خونش را مي فشارد...

آه...

معجزه ي عبورت

مرا از پاي درآورده...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:28  توسط جغد شوم | 

 

 

دست هايم بوي تو را مي دهند؛

ببين...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:44  توسط جغد شوم | 
 

 

براي مرگ بازيمان

دست هاي تو را مي خواهم

و نيز لب هايت را

تا تو مرگ بخوري

و من مرگ بشوم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:32  توسط جغد شوم | 

 

 

 

زندگي

آويختن دست از دامن زنيست

كه هيچ گاه آبستن نشد

زندگي

دوختن چشم به پيراهن مرديست

كه هيچ گاه خيس از عرق نشد

و يا شايد زندگي نوازش طفليست

كه هرگز زاده  نشد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 3:23  توسط جغد شوم | 

 

 

 

كودك را ببينيد،

بازي مي كند!

جوان را ببينيد،

مي خندد،

پير را ببينيد،

دعا مي كند!

و نيز من را ببينيد،

من ؟

(!)

كاري نمي كنم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 3:19  توسط جغد شوم | 

 

 

كودكي ام گذشت

جواني ام سپري شد

و پيري ام نيز پايان خواهد يافت

ولي افسوس كه هنوز نمي دانم كلاغ بودنم را به كه بسپارم...

 

 

crow

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:32  توسط جغد شوم | 

 

 

 

 

پي در پي مادرم مي دويدم

بي ترديد

بي واهمه

او مرد،

پي در پي مي دوم

بي...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:54  توسط جغد شوم | 

شور و شوق كودكي

زير پاهاي خودخواهانه ي فقر

چه معصومانه سكوت مي كرد

و چه سرد بود

قصه هاي شبانه

كه براي خوابيدنت هيچ گاه خوانده نشد

اينجا بهار است

چه زيباست كوچ پرستوها

در برابر چشم هايت

و پروازشان براي زندگي جديد

اينجا بهار است

و تو در كنار پنجره

به فكر پارو كردن برف ها ؛

مي خندي !

به نمي دانم هايت

به سد مقابلت

به سرمايي كه تو را بزرگ كرد

و به آن بازي كامپيوتري

كه پرش از دره اش

تو را پير كرده است !

اينجا بهار است...

 

                                " تقديم به پرستوي عزيزم ( خواهرم ) "

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:29  توسط جغد شوم | 

 

 

مرگ ميان دست هاي ما پرسه مي زند ؛

بيا دست هايمان را بهم دهيم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:41  توسط جغد شوم | 

 

 

ميان داشتن ها و نداشتن هاي وجودت

به وجودم مي رسم

و اينكه هستي

زير پاهايم ، لاي انگشت هاي خون مرده و متورمم

 و نمي دانم ،  شايدم بالاتر !

بايد نماز بخوانم

عبادتي پر محتوا ( ؟! )

شايد مرگي ساده تر در انتظارم ياشد

- شايد -

شايد ها را دوست ندارم

اما به بزرگي دنياي كوچكت ، در جيب هايم " شايد" پر كرده ام

مي دانم

كسي اتظار شايدهايم را نمي كشد

تو مي داني چرا ؟

چون دهانم بوي گند و متعفن مرده مي دهد

و چشم هايم كه سفيديش را از دست داده

بايد نماز بخوانم

با تمام خستگي

اين را فقط من مي دانم

و خدايي كه محكوم است به چند سال تنهايي...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:13  توسط جغد شوم | 

گوش هايم...

گوش هايم نمي شنوند

چشم هايم نمي بينند

دست هايم مي لرزند

و پاهايم حركت نمي كنند

شايد اتفاقي در پس رخ دادن است

شايد لبخندي در شرف خشكيدن است

صداي كندن جايي مي آيد

( خدا كنه اينبار از من نكنند )

من علف زردي هستم كه فقط گوسفندان مرا مي فهمند

ملموس...

بويناك...

درست مثل قطره هاي قرآن

كه بر روح مشوش و بي كار مردي با كت و شلوار نارنجي

 آرام و بي صدا نشسته است

كه مي آيد از آن دور دور ها...

تا شب را جارو كند ،

شايد جايي براي برف هايي كه هيچ وقت پارو نمي شوند باز شود

و من مي خندم

آهسته...

با مردي كه كمي آن طرف تردر خيابان هيچم

 به دنبال نان مي گردد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:1  توسط جغد شوم | 

سرد بود

غروب بود

و من مي رفتم

به ناكجا آبادي كه هرگز نخواهمش ديد …

و به چيزي فكر مي كردم…

كه شب خواهد شد

به خوشبختي كه همراه با سياهي بود

و مرگي شيرين تر از محبتي كه پدرم به من كرد…

گرم شد… شب شد … و من زانو مي زدم و ره مي سپردم…

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:50  توسط جغد شوم | 

در كنار قلبي نشسته ام

در شمال غربي و مدار ۳۶۰ درجه ي نگاه پير مردي

كه به كوچه هاي خاك آلود كودكيش دوخته است

به هيچ چيز فكر نمي كند

اما نگاه مي كند

بي هيچ واهمه اي

و من مي آيم

از دور…

از جايي كه هيچ كس و همه كس از آنجا مي آيند…

پدرم مي داند

و او مي داند كه پير مرد نگاه مي كند … اما ساكت است

و او مي ميرد

 وقتي كه من نگاه پير مرد را بفهمم …

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:49  توسط جغد شوم | 

 

ديروز...

ميان عشق ورزيدن هاي مكرر اندامم به دستان هرزه ي مردي

گم شدم ، پوچ شدم ، نابود شدم و در نهايت ...

هرزه نشدم !

ديشب...

زنكي بودم

بازيچه اي براي نگاه شهواني و كنجكاوانه ي پسر بچه اي هفده ساله

و امروز...

پس گذشت هزار سال و اندي از واقعه ي ديشب...

پيرزنكي هستم

اما نيستند ديگر دستهايي كه لمس مي كردند روزي اندامم را

ذهنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:44  توسط جغد شوم |